نوروز
- گفتم عید نوروز پایان نامه را به جایی برسونم ... تا روز هشتم کلاً یک صفحه تایپ کرده بودم که اون یک صفحه هم پرید و به رحمت ایزدی پیوست! باشد که رستگار شود
- تو عید همش تو خونه بودم و هیچ کار خاصی نمی کردم یه کمی فیس بوک گردی... یه عالمه سامان بازی -خواهرزاده دوماهه بنده-، خواب مقادیری و در کنار خانواده بودن بیش از همه چسبید. 
- تو عید مجلس دومادی و البته عروسی دو تا از دوستای گلم هم بود که سبب شد تنی چند از دوستان قدیمی رو ببینم... هرچند میدون برا ترکوندن خیلی کوچیک بود و برا حفظ آبروی دوماد جلو قوم و خویشا خیلی ژانگولربازی نشد که بشه 

-امسال متاسفانه تنبلی و لختی نذاشت برنامه جلوس پارسال رو بذارم. ایشالا تابستون جبران کنم
- بنده نهم به دودلند نزول اجلال فرمودم. عید هم خانه ای عزیز هنوز ادامه داره و ولایت به حال و حول مشغول است. امروز سیزدهم فروردین است، از صبح اندر خانه بنشستم و سماغ بچوشم! عصرکی سری به بیرون زدیم دیدیم مگسان هم رفته اند دردر دودور! گفتیم بنشینیم پای پایان نامه عزیز که از خونه ی روبروی صدای زلم زیمبو و بزن و برقص و ..... برای سرما صفر کلوینی وجود دارد آیا برا سوزش ماتحت آدم هم انتهایی هست.... 
- دو تا سوال: یه استاد راهنمایی هست که خیلی به دانشجوهاش فشار میاره. عقیده اش -به گفته خودش- اینه که می خواد دانشجوهاش پوست کروکودیل داشته باشن. ناشد بوده که دانشجوهای دخترش رو به گریه نندازه -به یکی از دانشجوهاش گفته فلانی تو رو هر کاری می کنم گریه ات نمی گیره-. یا میگه اینقدر سنگ به سینه دانشجوم میزنم که طرف ببره- این فرد تو روند پایان نامه بچه ها خیلی کمک نمی کنه چون چیز زیادی بلد نیست یا اگرم بلده نمیگه! انتقاد پذیر هم نیست! اونقدر فشار میاره که دانشجوهاش از درس متنفر میشن. یکی از دانشجوهای میگفت من دو تا دغدغه دارم پایان نامه و فلانی! راه بردن این استاد بیش از پایان نامه انرژی می بره! از نظر علمی هم جایگاهی نداره! به نظر شما این شخص حق چنین کاری داره؟ به نظر شما چیکار باید کرد؟ چرا ما باید اونقدر مغرور باشیم که فکر کنیم فقط کار خودمون درسته و فقط ما می فهمیم و بقیه نافهم؟!؟!؟
پیشواز عید امسال
سال نو مبارک
ایشاللا امسال سالی پر از سلامتی، شادی، عزت و آرامش برای همه دوستان باشه
همگی بوس بغل
بر چهره گل نسیم نوروز خوش است در صحن چمن روی دلافروز خوش است
از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است

دو خاطره
کارمندی به این میگن
تو شرکت بودیم برف میومد. ساعت 11 با بچه های شرکت رفتیم تو حیاط شرکت برف بازی و مدیر گروه ما هم از پشت شیشه ما رو تماشا میکرد
. برف بازی تموم شد برگشتیم، مدیرمون با خنده گفت باغچه رو خراب کردین... ساعت چهار مدیرعامل و سه تا مدیرگروه رفتن تو حیاط به مذاکره و سیگار
. یه دفعه یه چیزی گروپی خودر به شیشه سالن ما! گلوله برف... مدیران عزیز داشتن تو حیاط برف بازی می کردن
! گفتیم زشته ما اینجا بشینیم کار کنیم
. برا سیانس دوم رفتیم و تیم کارمندا در مقابل تیم رئیس رئوسا.... جاتون خالی
فردا شب بچه ها و مدیر گروه ها و مدیر عامل قرار گذاشته بودن برن استخر. مکالمه زیر بین هادی-یکی از بچه های شرکت- و امید ترابی –مدیر عامل شرکت- با حضور دکتر ترابی –مدیر گروهمون- صورت گرفت:
امید- بچه ها بریم. هادی نمی یای؟
هادی- نه کار دارم
دکتر- چی کار داری
هادی- کلی کارای شرکت مونده.
امید- پاشو بریم.
هادی- کار دارم. ما که مثله مدیراتون دودره نیستیم که هی بریم استخر و برف بازی و ....
(در این جایگاه دکتر و امید و همچینین سایرین فریادها سر دادند و کفها کردند و خنده ها شد که بیا کارمند تربیت کند
)
شانس یه با در خونه آدم رو میزنه
ساعتای 9 شب بود از شرکت اومدم ایستگاه اتوبوس واستادم منتظر. اتوبوس وایستاد و یه پیرزن هاف هافوی گوگوری از اتوبوس پیاده شد با دو تا پلاستیک سنگین. ما هم حس فردین بازیمون گیریفت
و گفتیم مادر جان کمک می خوای؟ گفت آره پسرم. فردین پلاستیک ها گرفت و با هم راه افتادن سمت خونه. خدا رو شکر گشت ارشاد نبود وگرنه...
تو راه مکالمه ای بدین منوال صورت گرفت:
خانم محترم- کجا می رفتی پسرم؟
فردین- انقلاب، میرفتم خوابگاه
- (برق در چشمان) آفرین! دانشجویی؟ چی می خونی؟
- کامپیوتر، ارشد
- (ذوق فراوان) آفرین پسرم. کَن یو اِسپیک انگلیش؟(با لهجه امریکن غلیظ)
- (کف بر لب، فک بر زمین، چشمان وق زده) اِ لیتیل!
- .... (سانسور: مکالماتی کوتاه فاقد هر گونه دل و قلوه با این مضمون که خانم مهربون ساکن و شهروند امریکا هستند و چند ماهی اومدن بچه های شون رو ببینین و چند هفته دیگه دارن میرن. فردین در دلش بر سر می کوفت که خاک دو عالم بر سر کچلت که این پیرزن مثه بلبل داره حرف میزنه و توی نکبت بعد از اِن ترم کلاس زبان هنوز فرق بیچ و بیـــــــــــچ رو نمی دونی!
)
- حتماً اپلای کن پسرم. من میدونم اونجا حتماً قبولت میکنن. تو پسر خوبی هستی(مقادیری قند در دل انباشته شد
)
- آره. احتمالاً اقدام می کنم
- هر کاری داشتی بگو من اونطرف برات انجام میدم. پسر خوبی هستی(و در دل فردین...
) قصد ازدواج داری یا نداری؟ بعد از اپلای اونطرف؟( قند بیشتر شد
)
- (سانسور
)
- ترجیح می دم ایرونی باشه(با لبخندی به ظاهر متانت و خجالت و در دل طوفان و کولاک و همچنان قند فراوان
)
-(با ذوق فراوان) نه ایرونیه! (اوه مای گاد! در این جایگاه تمامی قندهای انباشه در دل فردین آب شد و لبخندی همراه با لعن و نفرین بر آنچه دست و پایش را بسته بود که نمی توانست این خانم مهربون را بغل کند


)
- ....
-----------------------------
به علی زارعی و محمود کریمیان: حالا جرات داری تو سرم بزن! مادر خانم دارم تُپل، مهربون، ساکن بالای ونک، سیتیزن امریکا، تازشم منو پسند کرده! بترکی

سایر دوستان: شماره ها رد و بدل شد جهت اینکه هرگونه مشکلی فردین آنطرف داشت به این مادر خانم عزیز اعلام کند
فردین: هفته ها گذشت و نه پیامکی نه تکزنگی نه .... فردین هرشب تا دیر وقت شرکت می ماند وهمان ساعت به سر ایستگاه اتوبوس بلکه....
و هفته ها گذشت و .... هر بار با نگاه به آن کوی یار آه...مادر خانم ها مادرخانم های قدیم...

تن آدمی شریف است به ....
- چند روز پیشا صبح تو تاکسی نشسته بودم، رادیو داشت با یه آقا و سه تا خانمش که از یکی از روستاهای خراسان رضوی بودن و 21 تا بچه داشتن مصاحبه می کرد که از هدفمندسازی یارانه ها راضی هستند یا نه! بماند از خذئبلاتی که گزارشگر می پرسید و مرد و سه تا زنش جواب های شر و ور می دادن... آخرای مصاحبه شد خانمی که بغل دست من تو تاکسی نشسته بود گفت «خدا نسل هر چی مرد مشهدیه منقرض کنه» خانم بغل دست این خانمه هم مهلت نداد و گفت «الهی آمین». رفتم شرکت برای بچه های شرکت تعریف کردم یکیشون برگشت گفت «خوب راست گفته... مشهدیا اینجورین و ....»
- چند وقت پیشا با یکی از از دوستام بحث مشهدی و .... بود اومد ازم تعریف کنه برگشت گفت «نه، تو مثله مشهدیها نیستی! مشهدی ها موذی تر! ند»
- تو شرکت وقتی به یکی از بچه ها گفتم مشهدیم همچین جا خورد که نگو! انگاری آل دیده!
- تو دانشگاه یکی از بچه های ورودی پایین که بیرجندیه وقتی شنید مشهدیم گفت «جداً... وای...» ... «آره ... مشهدیا خورده شیشه دارن»
- تو تاکسی نشسته بودم و داشتم میرفتم دانشگاه. یه دانشجوی کوی هم بغل دستم بود. بعد از یه سری بحث راننده تاکسی گفت «شما شهرستانیها تهرون رو به گند کشیدین پا شدین اومدین اینجا و ....» (اینجا غربت رو با عمق وجودم فهمیدم و تحقیر رو درک کردم)
- هم اتاقی های من اکثراً اصفهانین و بچه های گلی هستن. الان برام تعریف می کنن وقتی تازه داشتم میومدم تو اتاق، اون کسی که منو معرفی کرده بود رو قسم می دادن که بیخیال این مشهدیه شو!
- دوباره تو شرکت یکی از بچه ها که اهل قاینه وقتی شنید تربتیم اون شعر «تربتی لا امتی» رو با خنده خوند(هر چند میدونم هیچی تو دلش نبود و دوسش دارم- ضمناً اونایی که ماجرای تربت حیدریه رو نمیدونن بدونن که همون حرفایی که برا مشهدیا تو شهرای دیگه کشور میزنن تو خراسان برا تربتی ها میزنن)
- یکی از دوستای خوبم اهل تبریزه، برام تعریف می کرد از ماجراهایی که داشته واز رفتارهایی که از یه عده خودشیفته دیده! و چقدر شرم آور بود....


نال...
- بعضی وقتا از خودم حالم به هم می خوره از بس نال میزنم! تازه فهمیدم یکی از بچه های واحدمون -دانشجوی کارشناسی ارشد- نگهبان تونل توحیده و هر شب میره تا صبح نگهبانی. داش با تلفن حرف میزد یکی دو شب مرخصی می خواست که سه روز دیگه امتحان داره... گفت یه مساعده هم می خواد ... حدود بیست سی تومن... .
ما تو اتاقیم و از دود سر درد داریم اونوقت تو تونل توحید نگهبان... شب تا صبح... درس خوندن... دود و سر و صدا... ارشد...
به خودم نیگاه میکنم از خودم بدم میاد .... خیلی چیزا دارم که ملت ندارن و باز نال میزنم...
کلاً آدم ناشکریم! پارسال آرزوی خوابگاه داشتم/ دو سال پیش آرزوی ارشد داشتم تو تهرون.../ چهار سال پیش آرزوی کار خوب داشتم .../ هشت سال پیش آرزوی دانشگاه رفتن داشتم... /حالا هی نال میزنم که آزمایشگاه ندارم خوابگاهم خوب نیس کوفت نیست درد نیست زهر مار نیست... ای لالمونی بگیری که همیشه می نالی!
نمی دونم مشکل از منه یا همه همینجورین «سیری ناپذیری و حرص»....
ای خدا...
دوستی
یه مدتی که تنها کسی که تو تهرون داشتم برا درد دل و درد دلم رو میفهمید رفته خدمت نظام. امشب به میمنت همت خانومش که رفت یه سر پیشش تونستم باهاش حرف بزنم و دلم باز شد. بعدش واقعاً احساس خوبی داشتم....
یه مدت بیشتری -الان بیش از یک سال -که یکی دیگه از دوستام رفته بلاد فرنگ. تو مشهد هر وقت دلمون می گرفت زنگ میزدم فلانی بریم؟ همیشه جواب آره بود چون جفتمون میدونستیم طرف دلش گرفته میرفتیم پاستور تا احمدآباد و راهنمایی و ... گز می کردیم و از همه چیزمون فک میزدیم و خالی میشدیم بر می گشتیم....
دوستای صمیمیم دو تاشون رفتن... یکی شون تقریباً ردیف شده برا رفتن... دو تا هم پارسال اقدام کردن که نشد امسال دوباره داره سعی میکنه...
نمی دونم انگار تو این دنیا به هیچکی نباید دل ببندیم...
یه خاطره: یه بار تو خواب یکی از همین دوستام که دیگه در دسترس نیست دیدم، همدیگه رو بغل کرده بودیم، بیدار که شدم اینقدر احساس خوبی داشتم.. بهش میل زدم گفتم فلانی دمت گرم حداقل روح علافت رو برامون میفرستی...
حرف دل فهمیدن سخته و سختر اینه که حرف دلت رو به کی بزنی. مدتها پیش یه مطلبی رو به یه دوستی گفتم و بهش گفتم فلانی بهت اعتماد دارم و چند هفته پیش شنیدم که اون تو یه جمعی که به هیچ وجه نمی خواستم از اون مطلب چیزی بدونن اون مطلب رو گفته -هنوز مطمئن نیستم که چنین چیزی گفته یا نه و فرصت نکردم باهاش صحبت کنم- خیلی ناراحت شدم. من اگه با چند نفر دوستم و با هر کدوم یه دایره اشتراکی دارم ولی دلیل نمیشه که حرف دوست صمیمیم رو به دوست صمیمی ترم بزنم چون اون راز من نیست و راز کس دیگه ایه و شاید دایره های اونا با هم همپوشانی نداشته باشه. ولی مثله اینکه بعضیها چنین عقیده ای ندارن....
فکر می کنم وقتی از دست دوستی ناراحت میشیم باید بهش بگیم اینطوری بهتر میشه همدیگه رو شناخت...
خودزنی یا خودسُخرهگری در فضای مجازی[1]
- تعریف خودسُخرهگری: در این پدیده فرد به دنبال نقاط ضعف خود گشته و با مقایسهی آن با دیگران خود یا خانوادهی خود را مسخره میکند. هدف از این رفتار همانا خندیدن خود و خنداندن دیگران است! به عبارت دیگر فردی با تمسخر، خودزنی و تحقیر خود سعی در انبساط خاطر دیگران دارد[2]
- چند وقته توی بازار گرم ارسال میلهای فورواردی، یه پدیدهی جدید از دید محتوا ظهور کرده: تمسخر وضعیت ایران و ایرانی در شکلهای مختلف با سایر کشورها! «وضعیت سلف در دانشگاههای مختلف»، «مقایسه فرماندهان ارتش ایران و امریکا»، «مقایسهی رئیس جمهور ایران با سایر کشورها»، «ممکلته داریم؟!؟» : خودسخرهگری در فضای مجازی.
نمیدونم فرستنده یا فورواردکننده با خودش فکر میکنه که گیرندهها از اینها خبر ندارند! یعنی نمیدونیم رئیسجمهورمون خوشگل و قِلمانروی[3] نیست؟ یعنی خودمون تو سلف دمپایی نمیخوریم؟ یعنی تو فیلمهای جنگی ناوهای امریکایی ندیدیم؟!! یعنی فرستنده فقط با قصد خنداندن بقیه بدون توجه به محتوا و پیام ایمیل اون رو میفرسته؟ یعنی واقعاً هیچ موضوع دیگهای برای خندیدن نداریم که تو سر خودمون بزنیم؟ً!؟
به نظر من این ایمیلها تاثیرات منفی خیلی زیادی دارن که شاید زیاد به چشم نیان: گیرنده برای لحظهای که فکر میکنم بیش از چند ثانیه طول نکشه لبخند میزنه(اگر تاسف نخوره)، شاید اون رو برای چند نفر فوروارد کنه و برای چند ثانیه هم حس رضایتبخش شادکردن دیگری رو داشته باشه. ولی اون ایمیل تاثیر منفی خودش رو میذاره. فرض کنید هفتهای یک ایمیل با این محتوا دریافت کنید. دقیقاً مثل اینه که به کسی که قدش کوتاهه هر هفته بگید «ببین فلانی و فلانی و فلانی قدشون چقدره، قد تو کوتاهه». به نظر من این توسری زدن تاثیر منفی خودش رو در درازمدت میگذاره و باعث میشه افسردگی و ناامیدی و رخوت نسبت به وضعیت مملکت و آینده اون به مرور به افراد تزریق بشه[4].
شاید بگید حقیقت تلخه. منم قبول دارم تمام اونا واقعیتهای تلخ جامعه هستند. ولی یه سوال: یه پسر دارید که تو درس نسبت به همکلاسیهاش ضعیفتره. آیا هر روز تو سرش میزنین یا یه راهی پیدا میکنین کمکش کنین؟ یا یه دختر دارین که یه فلانشدهای[5] رو صورتش اسید پاشیده و زندگیشو خراب کرده. هر روز اون رو به بقیه نشون میدین که بخندین یا دنبال راه حل میگردین کمکش کنین به زندگی امیدوار بشه و بتونه از همون اندکی که براش باقی مونده استفاده کنه.
البته ما ید طولایی در مسخرهکردن خود داریم: لغت «ایرانیساز» یا عبارت «ایرانی جماعت خدای تقلب». اینکه کیفیت بعضی اجناس خارجی بهتره شکی نیست ولی نمیتونیم بگیم فلان جنس خارجی بهتره؟ باید حتماً بگیم این جنسه ایرانی ساز و آشغاله؟ مگر سازندگان اجناس ایرانی جز من و برادرم و دوستم و امثاله منه؟!؟ مگه تمام تولیدات صنعتی، غذایی، پوشاک، آموزشی، فرهنگی و... کشور دست «اقلیت» میچرخه[6]؟ مگه من تو آموزشگاه درس نمیدم؟ مگه محصول من تو شرکت خصوصی که کار میکنم دست مردم نمیرسه[7]؟ مگه خدمات من تو اداره به مردم ارائه نمیشه؟ بازم که دارم تو سر خودم میزنم. شاید بگید «مدیر» کارش رو درست انجام نمیده. مگه همه مدیران همه کسبوکارهای کشور از قانون «مدیر از شکم ننه»[8] پیروی میکنند؟ (بحث اینکه در سازمانها و نهادهای تولیدی و خدماتی اول باید مدیر درست بشه تا زیردست درست کار کنه یا اینکه بدون زیردست درست، مدیر نمیتونه کاری بکنه جدا نگه دارید.)
- یه پیشنهاد: بدون فرض اینکه مسخرهکردن کار غیراخلاقی و زشتیه، آیا ما برتریهایی نسبت به بقیه نداریم که باهاش غیرایرانی رو مسخره کنیم و بخندیم؟ نمیتونیم زیبایی فرشی که تو خونمون داریم با زیراندازهای بیریخت بقیه کشورها مقایسه کنیم؟ نمیتونیم مزه میوههایی مثله خربزه و هندونه رو با میوههایی که اونا دارن مقایسه کنیم؟ نمیتونیم غذاهایی که داریم رو کنار اونا بذاریم؟ نمیتونیم زیباییها و مناظر طبیعیهی کشور رو با بقیهی کشورها مقایسه کنیم[9]؟ نمی تونیم یه ایمیل بزنیم که ضمن خنده یه خورده امید هم چاشنی داشته باشه؟
یکبار فکر کنیم چرا کیفیت اجناس ما پایینه؟ افرادی که اجناس تقلبی و بی کیفیت میدن دست ملت کیا هستن؟
از جاده انصاف خارج نشم: ایمیلهایی هم با محتوای شناسایی افتخارات ایران و ایرانی مانند «لباس فارغالتحصیلی» و... هستند ولی نسبتشون خیلی کمتره. به نظر من نسبت این ایمیلها به اون ایمیلهای خودسُخرهگر باید بینهایت باشه، یعنی مخرج کسر صفر!
؟ وقتی خودمون تو سر خودمون می زنیم از بقیه چی انتظار داریم؟
؟ عزتنفس یعنی چی؟
؟ میدونم اوضاع خوب نیست، ولی مگه کودتای 28 مرداد نبود؟ مگه دوران آقامحمدخان نبود؟ مگه جنگ نبود؟ فکر میکنم وقتی کاری از دستمون بر نمییاد(که البته بر میاد)، حداقل اینقدر آیه یاس نخونیم و یکمی امید داشته باشیم. هر چند یه کورسو...
؟ قضیه رو بیش از حد جدی گرفتم؟ درست گفتم یا خذئول تفت دادم؟
# حقیر از تمام دوستانی که اظهار لطف و محبت کردند تشکر فراوان می کند
----------------------------------------------------------------------
[1] دوستان و عزیزانی که عقیده دارن «گور پدر ایران» یا «از دست ما کاری بر نمییاد» وقتشون رو برای خوندن این نوشتار هدر ندهند. پیشفرض این مطلب ارزش قائل شدن برای موجودیتی است که ما در آن پرورش یافته ایم. ضمناً منظور نگارنده این نیست که مملکت گل و بلبل است.
[2] این شخص از نظر عقلی در سلامت کامل عقلی و روحی به سر میبرد
[3] قِلمان همانا حوری مذکر بهشتی است
[4]به حد کافی از درو دیوار یاس و ناامیدی و اضطراب نسبت به وضعیت فعلی و آینده میباره و فکر میکنم متاسفانه جو غالب لااقل بین امثال من ناامیدی و یاس باشه!
[5] یه فحش خیلی خیلی بیتربیتی. در اینجا هرکسی از ظن خود شود یار من
!
[6] اقلیت بیوجدانِ بیصفتِ دزدِ رانتخوار...
[7] من تو شرکت تولیدی مسئول بازکردن دستشویی ها هستم. مهندس قبلی برای صرفهجویی لولهی باریک گذاشته و وقتی گلاب به روتون کسی گلکاری بزرگ کنه بند میشه. من مسئول سرکشی هستم که اگه بند شد سریع بازشون کنم. من دودر میکنم و کارگرای خط تولید و کنترل کیفیت به مدت دو ساعت تحت فشار کار میکنن، چون توالتها بند شده! نتیجه چند تا قطعه خراب از زیر چشم کارگرای نظارت در میره و میره تو دستگاه و ... نهایتاً چی دست مشتری می رسه؟ (ضمناً فنربرقی خیلی چیز باحالیه
!)
[8]قانون مدیر از شکم ننه: فرد از لحظه تولد «مدیر» خلق میشود و از پست مدیریتی به پست مدیریت دیگر انتقال مییابد. حتی ناف وی با قیچی مخصوص برش روبان افتتاح طرحهای کلان بریده میشود
.
[9] والبته که خیلی از ماها هزاران بار زیباییهای کشورهای دیگر رو آه میکشیم اما خبر نداریم کشورمون چه جاهایی داره و حتی زحمتش رو هم به خودمون نمی دیم بریم اطلاعات گیر بیاریم (نگارنده جز این دسته است
).
یه رفتار
١- یکی از واحدهای خوابگاه ما جو عجیبی داره. یه زمانی خانم یکی از دوستام میگفت تو خوابگاهشون هر موقع یکی از بچههای اتاق نبود، همه شروع می کردن پشت سرش به حرف زدن، اون زمان فکر کردم مخصوص خوابگاه دختراست. اما دیدم این واحد خوابگاه ما فجیع تر از اونجاست. جالب اینجاست که جلوی روی طرف بهش میخندن باهاش گرم میگیرن و پشت سرش... بدتر از اون باز میدومدن میگفتن فلانی فلانی پشت سرت اینحرفا رو زده... یعنی... [٩]
٢- مدتها پیش یکی از دوستای خودم بهم گفت فلانی شنیدم دور هم جمع شدین پشت سر من حرف زدین... یه زمانی پشت سر یه بنده خدایی خیلی چیزا میگفتم، همون زمان تو وال فیسبوک احوالش رو میپرسیدم... سال اول دانشجویی یه اتفاقی افتاد که پشت سر یکی از بچهها حرفای ناجوری زدم و الان اون فرد دوست صمیمیم شده کسی که محرمانهترین رازهام رو بهش میگم... چند وقت با خودم فکر میکردم اینقدر نامردم که جلو روی طرف اینطور و پشت سرش... خجالت کشیدم از خودم... [١]
٣- یه بندهخدایی بود که از یه عدهای پشت سرش بد شنیدم و سعی کردم ازش دور بشم و سعی نکردم خودم و با معیارهای خودم بشناسمش.... بعد از سالها فهمیدم که چه آدم گلی رو از دوستی از دست دادم و افسوس که دیگه فرصتش از دست رفت... اون آدم از دید من و با معیارهای من آدم بزرگی بود...
۴- وقتی بچه بودم یادم میاد خونه مادربزرگم بودیم، یکی از اقواممون کلاً آفت فامیل بود، خبرکشی و زیرآب زنی و به هم اندازی فامیل خوراکش بود. یادمه قوم و خویش جمع بودن و داشتن از ویژگیهای این بنده خدا حرف میزدن. اسم بنده خدا رو گذاشته بودن «آفت خانم». همون موقع این بنده خدا سررسید و همه شروع کردن به احوالپرسی گرم و نرم! من کلی جا خوردم و نمی فهمیدم که تا الان به خونش تشنه بودن و یه دفعه؟!؟! [٢][۵]
۵- تو یه وبلاگی از کارکردهای مثبت «پست سر بقیه صحبت کردن» از دیدگاه جامعهشناسی بحث شده که گفته [٣]:
الف) تحکیم روابط دوستی: مثلا وقتی دو نفر می شینن و درباره ی نفر سومی شروع به غیبت کردن می کنن ، انگار یک جور روابط دوستی رو بین خودشون مستحکم تر می کنن
ب) یادآوری مجدد ارزشهای اجتماعی و اخلاقی: یعنی این که در زندگی روزمره ما مرتب نیاز به این داریم که ارزشهای انسانی و اخلاقی مون رو که مورد پذیرش همه است ، به همدیگه یادآوری بکنیم. وقتی از کسی غیبت می کنیم در واقع داریم درباره ی یک اصل اخلاقی که طرف مقابل زیر پا گذاشته صحبت می کنیم. مثلا می گیم فلانی خیلی دروغگو هست
ج) کمک به شناخت آدمها از همدیگه: در جوامع شهری که جمعیت زیاده و آدمها برخورد و ارتباط کمی با هم دارن ، و شناخت کافی از هم ندارن ، غیبت کردن در واقع نوعی تحلیل شخصیت دیگری هست [٣]
از دیدگاه مذهب صحبت نمیکنم، بحثم رو اصلی به نام «اخلاق و آدمیت» هست. برای همین تو این نوشتار عبارت «غیبت» رو به معنی «پشت سر دیگری بدگویی کردن» در نظر دارم. ضمناً حالات خاص مد نظر نیست[٧]. دوستمون تو وبلاگش از کارکردهای به اصطلاح مثبت غیبت صحبت کرده که به نظر من کارکرد مثبت نیستن بلکه بخشی از دلایلی است که ناخودآگاه باعث میشن ما پشت سر دیگری بدگویی کنیم. شاید خیلیها با من هم عقیده باشن که در کل پشت سر دیگری بدگویی کردن و آبرو و اعتبار دیگری را بردن کار غیرانسانیه. فکر میکنم دو تا دلیل اصلی برای پشت سر بقیه حرف زدن وجود داشته باشه:
یک) کمبودهای شخصی که با تحقیر و کوچک کردن دیگری قصد بزرگ کردن خود را دارد. شاید ریشهی اصلی حسادت باشه.
دو) ترس از طرد شدن در جمع: وقتی بقیه دارن پشت سر دوست من بدگویی میکنن از ترس اینکه من طرد بشم چیزی نمیگم و اینقدر شجاعت ندارم بگم «بچهها جلوی من پشت سر فلانی حرف نزنین»[۴]
ممکنه گفته بشه که تو جمعهای دوستانه و شوخی اینقدرها هم جدی نیست. ولی به عقیده من غیبت نوعی تحمیل شناخت خود به دیگری است. این «دیگری» وزن زیادی برای شناخت ما قائله و با اینکار از زاویهی بیطرفی به شخص مورد غیبت نگاه نمیکنه و شالودهی شناختش رو یک دید منفی میسازه.
از همه اینا گذشته یه سوال:
آیا من اینقدر شجاع هستم و مردانگی دارم که اونچه که پشت سر دوستم میگم تو روش بگم یا بعداً بگم «فلانی پشت سرت این حرفا رو زدم!». اگر نه، فکر میکنم آدم «دورویی» هستم! «صداقت» ندارم. همون چیزی که تو دوران بچگی باعث تعجب من از رفتار قوم و خویشان شده بود! اون زمان «دورو» نبودم! اما حالا...[۶][٨]
نظر تو هم همینه؟
---------------------------------------------------
[١] هنوز جرات نکردم و اینقدر شجاعت ندارم بهشون بگم...
[٢] بماند که منم نامردی نکردم و تو عالم بچگی از در که تو اومد بهش گفتم «سلام. ما اسم شما رو گذاشتیم آفت خانم!»(تا ماتحت ماجرا را بخوانید)
[٣] social-me.blogfa.com
[۴] که البته خیلیها درجا جواب میدن «باز برا ما جانماز آبکش شده!» ولی با خودشون نمیگن نفس کار زشته و ربطی به دین و مذهب نداره. اگر هم بخوایم از دید اسلام بگیم فکر میکنم همین کافیه که تو قران گفته «اى کسانى که ایمان آوردهاید! از بسیارى گمانها در حق یکدیگر بپرهیزید که برخى از گمانها گناه است و درباره یکدیگر تجسس نکنید و برخى از شما از دیگرى غیبت نکند. آیا هیچ یک ازشما دوست دارد گوشت برادر مرده اش را بخورد؟»
[۵] فیلم «کتاب قانون» با بازی «پرویز پروستویی»
[۶]دین درست وحسابی که ندارم، آدم هم نیستم... از دین و اسلام فقط نماز و ریش و روزهاش رو یاد گرفتم...
[٧] غیبت کردن جلوی ضرر رسیدن رو بگیره و ....
[٨]حرفاتون حتماً به ریشهکن شدن این عادت تو جامعه میتونه کمک میکنه 
[٩] خاله زنک بازی که میگن همینه 
[١٠]به ترتیب پی نوشت ها گیر ندین به فرمت «کاریزوارد» از زیرفرمت های «تربت وارد» نوشته شده، از فرمت «هاروارد» معتبرتره، قراره به Endnote هم اضاف شه! تازشم
نظرات ()